ارزشها و شرایط فرهنگی نقش به سزایی در افزایش رشد اقتصادی و نیز تقویت نهادهای مردم سالار و ارتقاء عدالت اجتماعی دارد. ارزشهایی همچون تأکید بر اینده نگری، کار سخت، آموزش کارا و اثر بخش منابع انسانی، اهمیت به پیشرفت، شایسته سالاری و صرفه جویی در منابع مالی نقش مهم در توسعه کشورها ایفا می کنند. و نیز دانش، تجربه ژرف و واقع بینانه از جهان هستی و اصلاح عقاید، عادات و سنن خرافی در پیشرفت و موفقیت کشورها در بازارهای جهانی ملموس است.

علل واقعی عقب ماندگی کشورهای فقیر ذهنیت پایدار ضد پیشرفت آنان است. «فرهنگ پریشان»، فرهنگ رها شده از خالق هستی و بی ارتباط با ریشه های اصیل ملت ها، فرهنگی در مقابل توسعه پایدار شناخته می شود.

فرهنگ معطوف به آینده، کار سخت را نشانه نشاط، صرفه جویی را عاملی برای سرمایه گذاری  توسعه، تحصیلات و آموزش و دین را کلید پیشرفت، شایستگان را لایق ارتقاء، اعتماد را زیر بنای اجتماع، اصول اخلاقی را سخت گیرانه تأکید، عدالت را برای همه و مراجع قدرت و تصمیم گیری را همواره به صورت افقی قابل رشد می داند در برابر آن، فرهنگ خیره در گذشته و حال، کار را «دردسر»، «بریز و بپاش» را برای کسب عزت، تحصیلات و آموزش را برای نخبگان، هزار فامیل را شایسته ارتقاء، بی اعتمادی را به عنوان زیربنای کسب و کار، اصول اخلاقی را شعاری آسمانی، عدالت را محدود به شبکه خودیها، مراجع قدرت و تصمیم گیری را تا جایی که بتواند به صورت عمودی گسترش و دین را در مقابل پیشرفت می داند.

فرهنگ نوع اول رفاه و پیشرفت را به همراه دارد و فرهنگ نوع دوم فقر و بدبختی را در درون خود دارد و این نشانگر قدرت فرهنگ و تأثیر سرنوشت ساز آن است.

فرهنگی که هوشمندانه بر نظم، پاکی، وقت شناسی، مسئولیت پذیری، صداقت، اعتماد، احترام، قانونگرایی، اخلاق و صرفه جویی تأکید و اصرار دارند، جوامعی پیشرفته و قابل تحسن هستند و جوامعی که غافلانه فقر و نداری خود را به حساب روزگار، جبر و خدا می گذارند و برخی ضد ارزش ها را برای خود ارزش تلقی می کنند، جوامعی مطرود و منزوی مانده اند.

هر جامعه ای متناسب با فرهنگ خود، رفاه و سعادت را تعریف می کند. همت و توانایی مردم متناسب با ارزشهای حاکم بر جامعه «زندگی خوب» و «زندگی بد» را رقم می خورد زیرا امری که برای حیات یک جامعه ضروری است، هم از جهت مفهوم و هم از جهت مصداق تابع فرهنگ جامعه است.

رفاه و خوشبختی یک بعدی نیست بلکه مجموعه ای از داراییهای هر ملتی زمینه ساز توسعه و پیشرفت پایدار آن است. داراییهایی نظیر شرایط جغرافیایی، ثروتها و منابع طبیعی، منابع مالی و ذخایر بین المللی و دارییهای ایجاد شده توسط انسانها (ساختمانها، پلها، جاده ها، ...) قوانین و مقررات مزیت زا، منابع علمی (دانشمندان و آثار آنان)، منابع انسانی صالح (درست) و سرمایه های دینی و فرهنگی را می توان از اهم این فهرست نام برد.

فقر: آرزوها، امیدهاو شادیها را می کشد و اقتصاددانان تنها آن را برای ملتها سنجش می کنند ولی فقر سنجیدنی نیست بلکه چشیدنی است. پس اگر ملتی بخواهد از فقر به رفاه نسبی تغییر وضعیت دهد باید بداند این تغییر بسیار سخت حاصل شده و نیازمند توانایی و ظرفیت سازی عظیم درونی و آنگاه بیرونی است و هم چنین به صورت مستمر جامعه باید خود را تحلیل  در این اصلاح گری اصرار و تأکید ورزد زیرا پایه و اصل پیشرفت هر جامعه ای خود اصلاح گری آن است. و آنچه فرهنگها را غنی و واکسینه می کند همین خود اصلاح گری است.

توجه بیش از حد به منابع و ثروتهای طبیعی و نیز برخورداری خیالی از نیروی کار ارزان و مبهوت شدن به مزیتهای جغرافیایی از عوامل مهم نداری و فقر هرملتی است.

فرهنگ می تواند استانداردهای بالا برای زندگی، تأکید بر اندیشه به عنوان ثروت واقعی، داشتن عدالت اجتماعی و توسعه پایدار اقتصادی، بهتر بودن فردا از امروز و توجه همه تلاشها به آینده ای پرامید را به عنوان زیر ساخت جامعه بنیان نماید. پس کشورها مجبورند تا از تمام ابزارهای موجود برای تغییر اذهان ملتها برای دستیابی به فرهنگ مناسب استفاده کنند. زیرا قدرت «فرهنگ عالی» معجزه ای مستمر برای کشورها به همراه خواهد داشت. هرگونه تغییر فرهنگ برای ایجاد رفاه و خوشبختی، باید سنجش پذیر باشد تا بتواند گذشته را با آینده متوازن ساخته و روشنگری نیز نماید. بنابراین فرهنگ تقلیدی، کور و نسخه برداری شده محکوم به شکست است. «خلق را تقلیدشان بر باد داد.»

فرهنگ، تأثیر گذار بر توسعه است زیرا روش تفکر ملتها در قبال پیشرفت را شکل می دهند. و ارزشهای فرهنگی اهمیت ویژه ای دارند چون پایه های اصلی پیشرفت هستند و فعالیتهای اقتصادی و اجتماعی و سیاسی بر مبنای آنها شکل می گیرد.

فرهنگ واحد حاکم بر جهان دست نیافتنی و تا حدودی محال است ولی یک اقتصاد در جهان با فرهنگهای متنوع امکان پذیر و دست یافتنی است زیرا فرهنگ تابعی گسترده و کلان و تکثیر پذیراست.

تمامی کشورهای پیشرفته بیش و کم شرکتهای موفق خود را عامل توسعه و پیشرفت خود می دانند زیرا دولتها فرهنگ را هدایت می کنند و شرکتها ثروت و رفاه تولید می کنند. اعتقاد بر این است که بدون وجود شرکتها پیشرفت اقتصادی و بدون پیشرفت توسعه انسانی صورت نمی پذیرد. بنابراین تغییر الگوهای ذهنی پیشرفت حائز اهمیت است و این ابتدا در سطح سیاستگذاران هر کشور به وقوع می پیوندد و آنان عامل «رقابتی تر» ساختن کشورشان در اقتصاد جهانی اند. و با همین منظور توسعه انسانی را ارتقاء می بخشند. از این رو فرهنگ مهم است اما اقدام در سطح فرهنگ بسیار وظیفه خطیری است.

بعضی بر این اعتقادند که در یک مقطع مهم قرار داریم و باید از یک سه راهی عبور کنیم یعنی سنتی، مدرن(غرب) مابقی جهان و داخلی (localization ). و تلاش ما برای عبور از این سه راهی، مفاهیم گسترده ای جهت درک جامع، رابطه میان جهانی شدن و داخلی شدن دارد. با این نظر پیشرفت از دوران قدیم به دوران جدید گریزناپذیر است. بنابراین می توان گفت: در قرن بیست و یکم، با تفسیر و تحقیق اختلافات فاحش در بسیاری از مفاهیم قرن هجدهم با قرن نوزده و قرن بیست باید «راهنمایی» و «چراغ راهی» مهم برای آینده ساخت و این همان محمل برای گفت و گوی تمدنها و فرهنگها است.

در حاکمیت ارزشهای درست در هر جامعه ای رهبری دولت در بازار اقتصادی نه تنها کمرنگ نمی شود بلکه مطلوب نیز می گردد. این باور همگانی که قانون به تنهایی نمی تواند باعث هدایت رفتارهای متمدن گردد بلکه اعمال و رفتارهای دینی هم که مردم را در زندگی معنوی ترغیب خواهد کرد نیز شکوفا می شود.

در این جوامع خانواده به عنوان اصلیترین واحد اجتماعی محسوب می شود و رابطه ای پویا میان  بخشهای خصوصی و دولتی در جامعه مدنی ایجاد تا منابع متفاوت پیشرفت بشر غنی گردد.

در فرهنگهای قرن بیست و یک، آموزش بر اساس دین هدفی برای ایجاد شخصیت و مدارس نیز بر اطلاعات معرفتی و اخلاقی تأکید خواهند کرد زیرا آموزش سرمایه های اجتماعی را ساخته و متبلور خواهد کرد.

از دیدگاه جهانی دوگانگی غرب و مابقی جهان الزامی و مطلوب نیست و حتی، به لحاظ تجربی نیز غیر قابل دفاع است، غرب به عنوان یک قدرت برتر نمی تواند با زورگویی و اعمال فشار، جهان را تحت سلطه گیرد چون جوامع نیز در پی کشف و بسط و گسترش ارزشهای والای انسانی برای رسیدن به پیشرفت و خوشبختی خود هستند. از این روست که ایران اسلامی امروز یکی از راههای رسیدن به ارزشهای اساسی و انسانی را گفت و گوی تمدنها بر مبنای روح استقلال فرهنگها می داند.

تمامی کسانی که جنگهای به اصطلاح فرهنگی را نیرو و عامل تعیین زندگی می دانند و یا معتقد باشند درک فرهنگ به طور ذهنی بوده و منعکس کننده دیدگاههای تفسیر کننده آن است ولی معتقدند فرهنگ به عنوان «کلید راه» کمک می کند تا استراتژیهای عملی متناسب با اهداف هر ملت تدوین شود.

هوارد گاردنر، با تأکید بر اهمیت فرهنگ می نویسد: عقاید و اعمال فرهنگی از لحظه تولد و شاید حتی زودتر بر کودک اثر می گذارد. حتی توقعات والدین از کودک متولد نشده و واکنشهای آنها نسبت به مشخص شدن جنسیت کودک تأثیر گذار هستند. خانواده، معلمان و دیگر منابع تأثیرگذار در فرهنگ نشانگر آن هستند که چه عواملی در رشد کودک موثر و چگونگی اثرات بلندمدت و کوتاه مدت خود را خواهند گذاشت.

بنابراین جالبترین و مفیدترین موضوع در تجزیه و تحلیل های فرهنگی شناخت و تشریح روابط پیچیده میان عوامل فرهنگی و غیر فرهنگی است.

«گوداناف» اشاره می کند که: بیولوژی به تشریح و توجیه رفتارهای انسانی کمک می کند اما آن را تعیین نمی کند. فرهنگ نیز این رفتار را تشریح می کند اما آن را  تعیین نمی کند.

اگر فرهنگ چیزی است که برای فعالیتهای کارآمد و اثربخش در محیط مان به آن نیازمندیم آنگاه تفاوت فرهنگ درون گرا با فرهنگ برون گرا به خوبی روشن خواهد شد. زیرا عناصر فرهنگی هستند که همواره تصویری برای زندگی، نقشه ای برای تفکر، الگویی برای قضاوت و انجام امور را برای ما می سازند.

اگرچه تداوم و استمرار فرهنگی مسلماً وجود دارد اما مردم برده فرهنگ نیستند. مردم از آن استفاده می کنند آن را تغییر می دهند. و این بسیار بارز است که معمولاً الگوهای فرهنگی را می توان سریعتر و کارآمدتر از عوامل ساختاری و زیربنایی تغییر داد.

فرهنگ از طبقه بندیهای تفکر امروزی است و متأسفانه کمتر به آن پرداخته شده است اگر کسی بگوید تغییر فرهنگ مثل تغییر نژاد است پر بیراهه رفته زیرا میان فرهنگ و نژاد رابطه هست ولی این رابطه منطقی نیست. نژاد قابل تغییر نیست ولی فرهنگ تغییر پذیر است.

پس با تغییر ارزشهای یک فرهنگ می توان کارآمدی منابع انسانی و زمینه های پیشرفت اقتصادی را تضمین کرد.

چگونه فرهنگ را از قالبهای غیر فرهنگی (شبه فرهنگی) که توجیه کننده تفاوت هستند مجزا کنیم؟ توجه به فرهنگی برتر ناخودآگاه به حسادت و خشم می انجامد و فرهنگ غیربرتر فرهنگ خود را قربانی دانسته و توجه ای به تأثیرات قالبهای غیر فرهنگی بر فرهنگ خود نمی کند.

اما آنچه می تواند ملتی را به سرعت پاکسازی ارزشهای ناکارا یا تشخیص مفاهیم مسلط شده به فرهنگ کمک کند نقش کلیدی پرورش و آموزش است که در تمامی تحقیقات دانشمندان به عنوان یکی از عوامل مهم ظهور خود را نشان می دهد.

تشخیص تضاد معیارهای فرهنگی با زندگی هنگامی معلوم می گردد که بتوانیم حساسیت های ظاهری بر برخی از تعصبات کور و ضد ارزشهای ارزش شده را از همدیگر جدا و تفکیک کنیم.

بعضی بر این باورند که فلاکت، ترس، انزوا، رنج، ضعف و مرگ زودرس اختصاص به فرهنگهای خاص دارد. در این نگرش فلاکت انسان نتیجه عدم سازماندهی اجتماعی، اختلافهای نژادی و مذهبی، تفاوت طبقاتی یا علائق و منافع رقبا است که جوامع بزرگ آن را به ارمغان آورده اند. زیرا تعهدات عاطفی و اخلاقی، روابط انسانی، وحدت اجتماعی ویژگی جوامع روستایی بوده و در فرآیند انتقال به جوامع بزرگ (شهری) باعث تمامی بدبختی شده است. این عقیده درست نیست. ملتی می تواند طی سالها به یک رویه یا اعتقاد عادت کرده باشد و نقش مهمی در توسعه زندگی ایفاء کند و نیز می تواند ناکارآمد بوده و حتی مضر و مرگبار هم باشد. پس جوامع همچنان که توسعه می یابند باید انسانی تر شوند و در این شرایط می توان ادعا کرد معیارهای اخلاقی جهانی قابل حصول و دسترس است.

روند تاریخی بشر به این نکته اذعان دارد: به طور کلی انسان، معیارهای انسانی را گسترش داده، البته این محدودیت بشر که تفکرات او محدود به روی آوردهای علمی و استدلالهای مطلق و شواهد تجربی است صادق است اما فرهنگهایی توانسته اند در هر مقطع تاریخ این تفکرات را با وحی خداوندی پیوند زنند تا ارزشهای اصیل و شایسته ای را برای بشریت به ارمغان آورند.

ماروین هریس به نتیجه گیری تعجب آوری رسیده که تمام اقدامات مهم در توسعه فرهنگی به هنگام عدم وجود درک آگاهانه از آنچه که در حال رخ دادن است، واقع می شوند اما سازمانها و فرهنگهای اجتماعی تحت تأثیر فناوریهای در دسترس یک ملت و فعالیتهای اقتصادی آنها و شرایط اجتماعی و سیستم های فکری فرهنگی می توانند به طور مشترک باعث به حداکثر رساندن سازگاری با محیط شوند. و البته نباید انتظار داشت فرهنگی بدون تأثیر از فرهنگهای دیگر رفاه تمامی اقشار ملت خود را به ارمغان آورده و تضمین کند.

پس فرهنگها باید بتوانند محیطی شاد، سالم با مردمانی که همواره بهتر و درست عمل کردن را می آموزند، ایجاد نمایند. تاکنون فرهنگی نتوانسته جامعه کامل و ایده آل بسازد پس سازگاری باید در فرهنگ ها باشد اما این سازگاری نهایی به مصله الهی نیاز دارد. اعتقادات و اعمال فرهنگی ابزارهایی برای تکامل هستند نه الگوهای ثابتی که عرف اجتماعی را تعیین کنند. مثلاً الگوهای توسعه آموزش و پرورش بر توسعه خدماتی همچون سوادآموزی، کنجکاوی، مهارتهای زبانی و... تأکید می ورزد و فردگرایی، استقلال، اتکا به خود و اعتماد؛ ابراز وجود را در کودکان ترغیب می نماید بنابراین وقتی بحث توازن میان نیاز به توسعه اقتصادی و اهداف تربیت کودکان مطرح می شود منظور فقط پرورش استعدادهای کارآفرین نیست بلکه پرداختن به موضوعاتی همچون امنیت، خطرات عدم استفاده از منابع ارزشمند انسانهایی است که دارای تجارب و مهارتهای گوناگون هستند نه صرفاً آنانی که برای نوآوری اقتصادی یا حضور در شبکه های اجتماعی دارای مهارتهای تک بعدی اند. باید اجازه داد هر فرهنگی خودش تصمیم بگیرد که چگونه نوآوری و توسعه را تجربه کند اما وسعت و مرز این اجازه باید با بهره گیری از تجارب دیگر فرهنگها تعیین شود.

اگر معتقد به اهمیت فرهنگ هستید موضوع از این جهت مهم است که چرا برخی فرهنگها فقیر و عقب مانده اند و برخی دیگر غنی و پیشرفت کرده اند؟ چرا همه خوبیهای زندگی (سلامت، آرامش، عدالت نسبی، خوشبختی مادی، انگیزه های درونی ] کار سخت [ و...) که همه انسانها به دنبال آن هستند برای ملتی هست ولی برای ملتی دیگر به سختی هم قابل دسترسی نیست؟ چرا بعضی از کشورها توسعه یافته و برخی جهان سومی اند. آیا سرزمین آنها توسعه یافته و سرزمین دیگری عقب افتاده یا مردمان در یکی توسعه یافته اند و در دیگری عقب مانده اند؟

اهمیت فرهنگ اثبات می کند با بسط و گسترش فرهنگی انسانی در میان بشریت، انسانها از اشتباه، غفلت، عادات بد، اخلاق بد (بداخلاقی) فلاکت و فقر، ظلم و ستم، به ارزش های نظیر پیشرفت، عدالت، اخلاق، خودباوری، دموکراسی، علم، تفکرات مدنی، صنعت مطلوب، کارآفرینی، مسئولیت پذیری، منطق و عقل و ... می توان هدایت کرد. پس این اعتقاد که پیشرفت مخصوص نژادی خاص نیست بلکه تمامی انسانهای روی «سیاره زمین» می توانند با فرهنگی انسانی در همه درجات عالی انسانی پیشرفت کنند: درست است و نمی توان همه خوبیهای زندگی را یک جا به حداکثر رساند ولی به طور نسبی می توان آنها را کسب کرد.

توصیه ملتها به تقلید از فرهنگ ملتی پیشرفته غلط است. در طول تاریخ هر فرهنگی ثروتمندتر و به لحاظ تکنولوژی پیشرفته تر فکر می کند شیوه زندگیش بهترین، طبیعی ترین یا حداقل سریعترین شیوه برای رفاه در جهان است اما با دقت در آن فرهنگها نیز ضعف های اساسی مشهود می شود. این به این معنا نیست که از تجربه های مثبت و منفی هر فرهنگی استفاده نشود زیرا با اطمینان می توان گفت «چندفرهنگی» واقعیت جهان آینده است. اما محو شدن در فرهنگ هر چند پیشرفته نیز دلیل ندارد.

اگر ملتی هویت فرهنگی و ارزشی خود را از دست داد شاید در کوتاه مدت آنهم شاید بتواند رفاه مادیش را به دست آورد ولی به جای هویت فرهنگی از دست داده قطعاً رفاه مادیش را در بلند مدت از دست خواهد داد.

پس هر ملتی یا جامعه ای با ساختار ارزشی خود می بایست ضدارزشها را به دور افکنده و آنچه باعث پیشرفت و تقویت مردم سالاری می گردد را با اعتماد و صبر و توجه عمیق به اعتقادات خود افزایش دهد.

با این تعریف می توان پذیرفت؛ هر فرهنگی دارای سرمایه های اجتماعی است اما تفاوت واقعی میان سرمایه های اجتماعی هر جامعه شعاع اعتماد میان مردمان آن جامعه است. بنابراین سرمایه های اجتماعی برای هر فعالیتی از ضروریات است پس برای استمرار پیشرفت اقتصادی باید سرمایه های اجتماعی را در سطح معقول نگاهداشت.

در جامعه ای که « نرخ جرایم بالا، از هم پاشیدگی خانواده ها رو به افزایش ] رسمی یا غیر رسمی [، مصرف مواد مخدر رو به افزایش، اقامه دعوی در قوه قضائیه رو به تزاید، آمار خودکشی بالا و فرار از مالیات زرنگی محسوب و اعمال خلاف ارزش در آن عادی است»، این جامعه دارای سرمایه اجتماعی پایین است و پیشرفت در آن از سطح متوسط جهان کمتر و فاصله اش با کشورهای پیشرفته بیشتر است.

فوکویاما می گوید: سرمایه اجتماعی گنجینه نایاب نیست و از نسلی به نسل دیگر قابل انتقال نیست بلکه به طور خودجوش توسط افراد در زندگی روزمره شان خلق می شود.

مهمترین سرمایه اجتماعی؛ اعتماد و همکاری است و باعث خواهد شد آنچه خودمان نمی توانیم کسب کنیم به شکل کارآمدتر و کم دردسرتر به دست آوریم پس ملتها باید بدانند در جوامعی که  به زندگی خود ادامه می دهند همکاری مستمر مهم است دولتها موظف اند همکاری را تشویق کرده و نقص کنندگان همکاری را مجازات و تنبیه نمایند.

سرمایه اجتماعی اگر از دست رفت دو شاخص زیاد دیده می شود:

1-  فساد

2- طغیانگری در هر لایه ای از اجتماع (جوانان و اعمال ضد ورزشی، مدیران و بی لیاقتی زنان و زن سالاری، مردان و بی غیرتی، بازاریان و کم فروششی، کارمندان و رشوه خواری و کم کاری، اساتید و کم توانی عمدی علمی و...)

شواهد مستدل نشانگر تآثیر عمیق فساد بر بسیاری از ابعاد توسعه اقتصادی است و هرچه فساد بیشتر، نرخ رشد تولید ناخالص ملی به میزان قابل توجهی کمتر و نیز فساد سطح سرمایه گذاری را کاهش و احتمال عدم توازن درآمدهای یکسان در آن جامعه را افزون تر خواهد کرد.

هر ملتی با درک صحیح از واقعیتهای فرهنگی خود می تواند شیوه های اجتماعی و اقتصادی خود را تغییر داده و با انتخابی درست با شایستگی به پیشرفت اقتصادی نایل و با تمرکز بر ارزشهای صحیح آنها را پایدار کند. زیرا توسعه به شکل رایانه در اختیار هیچ ملتی قرار نمی گیرد تا آن ملت وادار شود توسعه را پایدار کند. به عبارتی دیگر پیشرفت خریدنی نیست به دست آوردنی است.

اهمیت فرهنگها:

یکی از بهترین اقدامات انجام شده در خصوص احیای فرهنگی کتابی متعلق به لارنس هریسون بنام «توسعه یک وضعیت دهنی است - نمونه آمریکای لاتین» است که در سال 1985 توسط امور بین الملل مرکز هاروارد چاپ شد. در این کتاب از مطالعات موردی مختلفی برای اثبات این امر استفاده شده است که در اکثر کشورهای آمریکای لاتین، فرهنگ مانع اصلی در برابر توسعه بوده است. تحلیل هریسون موجی از اعتراضهای اقتصاددانان، کارشناسان و روشنفکران امریکای لاتین را بدنبال داشت. در سالهای بعد، مردم در تمامی اقشار اجتماعی شاهد اعتبار اصول ذکر شده در استدلالهای او بودند.

دانشمندان علوم اجتماعی به صورت روزافزون از عوامل فرهنگی برای تبیین نوسازی، مردم سالاری سیاسی، راهبرد نظامی، رفتار گروههای قومی و توافقها و مخاصمات میان کشورها استفاده کردند.

در دنیای تخصص، افراد دیگری که فرهنگ را عاملی مهم، اما نه بعنوان تنها عامل تأثیرگذار بر عملکرد اجتماعی، اقتصادی و سیاسی می دانند و آنانی که از تبیینهای فراگیر حمایت می کنند همانند حامیان موضوع منافع شخصی و مادی در میان اقتصاددانان، «انتخاب عقلانی» در میان دانشمندان علوم سیاسی و نئورالیسم میان متخصصان روابط بین الملل نیز وارد این جنگ شدند.

شاید خردمندانه ترین عبارت پیرامون جایگاه فرهنگ در موضوعات انسانی توسط دانیل پاتریک موینیهان بیان شده باشد: « اعتقاد اصلی محافظه کاران این است که این فرهنگ و نه سیاست است که موفقیت یک جامعه را تدوین می کند. اعتقاد اصلی لیبرالها این است که سیاست می تواند یک فرهنگ را تغییر داده و آن را مصون نگه دارد.» برای پی بردن به صحت این دو اعتقاد موینیهان آکادمی مطالعات منطقه ای و بین المللی هاروارد، پروژه ای را تحت راهنمایی و نظارت لارنس هریسون آغاز کرد.

چرا فرهنگ مهم است:

اکنون حدود نیم قرن است که جهان توجه خود را از تجدید ساختار کشورهای نابود شده در طول جنگ جهانی دوم به پایان دادن فقر، جهل و بی عدالتی که اکثر مردم آسیا، آفریقا و امریکای لاتین با آن دست به گریبان هستند، معطوف ساخته است. خوش بینی حاصله بدلیل موفقیت چشمگیر طرح مارشال در اروپای غربی و پیشرفت ژاپن از خرابه های پس از جنگ بود. توسعه امری اجتناب ناپذیر است بویژه هنگامی که دوران استبداد به پایان رسیده است. کتاب تاثیر والت روستو در سال 1960 به نام «مراحل رشد اقتصادی» حاکی از آن است که پیشرفت انسان ناشی از دیالکتیکی است که می تواند بسرعت اوج بگیرد.

اما همچنان که ما وارد قرن جدید می شویم، ناامیدی و بدبینی جایگزین خوش بینی می گردد.  برخی کشورها همچون اسپانیا، پرتغال، کره جنوبی، تایوان، ستگاپور و هنگ کنک با پیروی از خط مشی روستو گام به جهان نخست گذارده اند. اما اکثر کشورها هنوز هم عقب هستند و شرایط بسیاری از مردم این کشورها نسبت به نیم قرن پیش پیشرفت چندانی نداشته است. از حدود 6 میلیارد ساکن امروز کره زمین، کمتر از 1 میلیارد نفر در دموکراسیهای پیشرفته زندگی می کنند.

رابطه میان ارزشها و پیشرفت:

تردید در مورد رابطه میان ارزشهای فرهنگی و پیشرفت انسانی عمدتاً در دو رشته وجود دارد: اقتصاد و مردم شناسی. از نظر بسیاری از اقتصاددانان، این امری بدیهی است که اگر یک خط مشی اقتصادی به شکلی مناسب اجرا شود بدون هیچ گونه نیازی به فرهنگ نتایج یکسانی را بدنبال خواهد داشت. مشکلی که در اینجا بروز می کند آن است که در کشورهای چند فرهنگی برخی گروههای نژادی بهتر از بقیه هستند هر چند که همه آنها در شرایط اقتصادی یکسانی فعالیت می کنند.

فراگیر بودن ارزشها و « امپریالیسم فرهنگی » غرب:

ایده « توسعه و پیشرفت » برای افرادی که متعهد به نسبت گرایی فرهنگی هستند و برایشان هر فرهنگ مشخص کننده اهداف و اصول اخلاقی خاص خودش است و نمی توان آن را در قبال اهداف و اصول اخلاقی فرهنگی دیگر ارزیابی نمود، توأم با شک و تردید است. برخی مردم شناسان پیشرفت را ایده ای می دانند که غرب قصد دارد آن را بر دیگر فرهنگها تحمیل کند. نسب گرایان فرهنگ و کثرت گرایان فرهنگی می گویند که غربیها هیچ حقی ندارند که از عرف های اجتماعی همچون ختنه زنان ( بریدن و قطع آلت تناسلی زنان )، ساتی ( سوزاندن زنان بیوه هندو در آتشی که جسد شوهرش در آن می سوزد، چه زن بخواهد و چه نخواهد ) یا حتی برده داری انتقاد کنند.

اما پس از گذشت نیم قرن از انقلاب اطلاعات، پیشرفت در غرب به یک مبحث جهانی تبدیل شده است. ایده پیشرفت، زندگی طولانیتر، سالمتر، بدون زحمت تر و سودمندتر، محدود به غرب نیست بلکه حتی در جوامع کنفوسیوسی، جوامع غیر غربی و غیر کنفوسیوسی و حتی اقلیتهایی همچون سیک های هندوستان نیز بخوبی مشهود است. منظور از پیشرفت تعریفی از آن که در جوامع مصرفی وجود دارد، نمی باشد؛ هر چند که پایان یافتن فقر یک هدف کاملاً روشن جهانی است و البته این امر الزاماً به معنای مصرف گرایی هرچه بیشتر است.

یک الگوی جهانی که گسترده تر بوده و بندهای مختلف بیانیه حقوق بشر سازمان ملل متحد هم آمده عبارتست از:

* هر فردی حق زیستن، آزادی، امنیت فردی و شخصی دارد.

* انسانها باید از آزادی بیان و عقیده برخوردار باشند.

* همگان در نزد قانون برابر هستند و بدون هیچگونه تبعیضی از امنیتی یکسان برخوردار می باشند.

* هر فردی حق دارد تا مستقیماً یا از طریق انتخابات آزادانه نمایندگانش، نقشی فعال در اداره کشورش داشته باشد.

* هر فردی حق یک زندگی استاندارد و شرایطی همچون بهداشت، غذا، پوشاک، مسکن، مراقبتهای پزشکی و خدمات اجتماعی اساسی را برای خود و خانواده اش دارد.

* هر فردی حق تحصیل کردن دارد.

جغرافیا و فرهنگ:

کاملاً واضح است که عوامل جغرافیایی از جمله بهره مندی از منابع و همچنین شرایط اقلیمی عناصری مهم در تعیین ثروتمندی یا فقر ملتها هستند.

جیرد دایاموند در نتیجه گیری خود و در ارتباط با قدرت فرهنگ می گوید:

عوامل و اثرات فرهنگی بسیار مهم و خطیر هستند ویژگیهای فرهنگی انسان در سراسر جهان بسیار متنوع و گسترده است. بدون شک، بخشی از این تنوع فرهنگی بدلیل تفاوتهای محیطی است اما یک موضوع مهم در واقع اهمیت آن دسته از عوامل فرهنگی است که هیچ ربطی با محیط ندارند. ممکن است یک عامل بسیار معمولی و پیش پا افتاده فرهنگی تثبیت شده و در نتیجه یک جامعه به سمت انتخابهای فرهنگی مهمتری گام بردارد اهمیت این گونه عوامل یک پرسش بسیار مهم را موجب می شود که هنوز پاسخی بدان داده نشده است.

رابطه میان فرهنگ و نهادها:

باید بگوئیم که فرهنگ متغیری مستقل نیست. این تابع تحت تاثیر عوامل متعدد دیگری همچون جغرافیا و اقلیم، سیاست و تحولات تاریخی است. دانیل اتونگا مانگوئل با توجه به رابطه میان فرهنگ و نهادها می گوید: « فرهنگ یک مادر است و نهادها فرزندان آن هستند. » در بلند مدت این واقعیت مصداق دارد. در کوتاه مدت، اصلاح نهادها که عموماً بدلیل سیاست است مشاهدات خردمندانه دانیل پاتریک مونیهان می تواند بر فرهنگ تاثیر گذارد.

فرهنگ تقریباً ریشه همه تفاوتها است: ( دیوید لاندس )

تنها چیزی که می توانیم از تاریخ توسعه اقتصادی بیاموزیم، آن است که فرهنگ ریشه همه تفاوتها است.

هنوز هم فرهنگ بویژه در بعد ارزشها و نگرشهای ذاتیش یک ملت را هدایت می کند و دانشمندان را به هراس می اندازد. فرهنگ نوعی تضاد نژادی و یک جو تغییر ناپذیر را خلق می کند. برخی مواقع، اقتصاد دانان و دیگر دانشمندان علوم اجتماعی این حقیقت را قبول ندارند و گاهی اوقات از یک تغییر فرهنگی به نیکی یاد می کنند و از تغییری دیگر ابراز تاسف می نمایند. البته دیدگاه مثبت یا منفی در قبال این گونه تغییرات به خود فرد بستگی دارد و گاهی اوقات افراد نمی توانند بخوبی از دانش خود استفاده نمایند. ممکن است یک متخصص علائق خود درباره تبادل دانسته ها، تجارت آزاد، نهادهای سیاسی و غیره را تغییر دهد. بعلاوه، انتقاد از فرهنگ به من فرد بستگی دارد و می تواند به هویت و اعتماد به نفس او آسیب بزند. افرادی که از خارج می آیند به شکلی غیر مستقیم و البته آگاهانه مورد تنفر قرار می گیرند.

نگرشها، ارزشها، اعتقادات و خوشبختی بر مبنای اصول اقتصادی خرد: ( مایکل پورتر )

نگرش ها، ارزشها و اعتقادات که مجموعاً فرهنگ نامیده می شوند، نقشی انکار ناپذیر در رفتار و پشرفت انسان دارند. تحقیقات گسترده رابطه میان فرهنگ و توسعه انسانی را از دیدگاهها و زوایای مختلف به اثبات رسانده اند. فرهنگ اقتصادی بر اساس عقاید، شرایط و ارزشهایی تعریف می شود که در فعالیتهای اقتصادی افراد، سازمانها و دیگر موسسات نماد دارند.

اگرچه نقش فرهنگ در توسعه اقتصادی انکار ناپذیر است اما تعبیر این نقش در بطن دیگر تاثیرات و مجزا کردن تاثیر گذاری مستقلانه فرهنگ خود چالش برانگیز است.

بررسی نقش فرهنگ در رفاه اقتصادی عمدتاً متمرکز بر شرایط عمومی فرهنگی است که مطلوب و مناسب بوده و عبارتند از کار سخت، ابتکار، اعتقاد به ارزشمندی تحصیل و همچنین عوامل ناشی از اقتصادهای خرد همچون گرایش به صرفه جویی و سرمایه گذاری.

گونه شناسی فرهنگی توسعه اقتصادی: ( ماریانو گروندونا )

هنگامی که کشوری از یک مرحله به مرحله دیگری وارد می شود، فرآیند توسعه اقتصادی دچار بحران می گردد. در اینجا است که وسوسه ها آغاز می شود. اگر کشوری در برابر این وسوسه های مقاومت کند به توسعه دست خواهد یافت در غیر این صورت تنها موفقیتهای کوتاه مدت بدست خواهد آورد.

با توجه به اینکه این چرخه با سرمایه گذاریهای مجدد آغاز می شود مردم احساس رفاه بیشتری  می کنند و در نتیجه کمتر به کار تن می دهند. از سوی دیگر، ممکن است مصرف آنقدر بالا رود که مازاد تولید را کاهش دهد و در نتیجه توسعه جای خود را به جمع آوری ثروت می دهد. بعلاوه، حتی اگر مازاد تولید افزایش یابد باز هم ممکن است چنین کشوری تصمیم به بازگشت به سرمایه گذاریهای مولد نگیرد بلکه ممکن است سرمایه های خود را صرف اولویتهایی نماید که کشورها اغلب با آنها دست به گریبان هستند همانند ساخت بناهای یادبود برای رهبران یا یادآوری جنگ، طرحهای واهی جهت رفاه ملی یا فساد آشکار. همچنین کشورها اغوا می شوند تا روند توسعه خود را از طریق استراتژیها یا سیاستهای انحصاری حفظ کنند که مانع از کارآفرینی و سرمایه گذاری می شوند.

هربار که چنین وسوسه هایی پدیدار می شود، یک کشور یا بر آنها پیروز می شود یا در مقابلشان تن به شکست می دهد. بنابراین ما فرآیند توسعه اقتصادی را یک زنجیره متوالی و بی پایان از تصمیمات مربوط به سرمایه گذاری، رقابت و نوآوری می دانیم که در زمانی اتخاذ می شوند که اینگونه وسوسه ها پدیدار می شوند.

هر کشوری باید از این وسوسه های آنی عبور کرده و به سمت توسعه اقتصادی برود. اگر ارزشهای مشخصی تبیین شوند این کار انجام خواهند شد. تالکوت پارسونز می نویسد که ارزشها را می توان یکی از عناصر نظام متعارف نمادین دانست که معیاری برای انتخاب جایگزینهای مختلف یک موقعیت خاص می باشد. تنها کشورهای دارای یک سیستم ارزشی مناسب جهت مقابله باتصمیمات ناشی از وسوسه قادر به توسعه سریع و پایدار هستند.

در اینجا دو نوع ارزش و معیار وجود دارد: ارزشهای ذاتی و ارزشهای ابزاری. ارزشهای ذاتی، آن دسته از ارزشها هستند که ما بدون توجه به منافع و مضراتشان آنها را تائید می کنیم. میهن پرستی ارزشی است که گاهی اوقات باید برای آن قربانی شد و در نتیجه همین ارزش می تواند در قبال جان یک انسان زیان بار باشد. با این وجود، در تمام طول تاریخ صدها میلیون نفر در راستای دفاع از کشورشان جان باخته اند.

بر عکس ارزش ابزاری ارزشی است که ما از بدان دلیل حمایت می کنیم که مستقیماً به نفع ما می باشد. اجازه دهید فرض کنیم که یک کشور خود را وقف توسعه اقتصادی می کند و در همین راستا به کار، بهره وری و سرمایه گذاری تاکید می ورزد. اگر تصمیمات اتخاذ شده مناسب برای توسعه باشند تنها به ارزش ابزاری یک ماهیت اقتصادی همچون افزایش رفاه پاسخ می دهد و تلاش این کشور به محض دستیابی به رفاه مورد نظر کاهش خواهد یافت.

20 عامل تصاد فرهنگی:

1) مذهب:

در طول تاریخ، مذهب غنی ترین منبع ارزشها بوده است. ماکس وبر، مذهب پروتستان را بعنوان ریشه سرمایه داری مطرح کرد. بعبارت دیگر، آنچه که توسعه اقتصادی را برانگیخت، یک انقلاب مذهبی بود که در آن، توجه به زندگی فقرا و اغنیا بطور محوری و یکسان مدنظر قرار گرفته بود.  وبر، مذهب (الزاماً مذهب کاتولیک) را نشانگر ارجحیت فقرا نسبت به اغنیا می داند اما این در حالی است که او می گوید در مذهب پروتستان اغنیا، افراد موفق ترجیح داده می شوند.

هنگامی که یک مذهب عمومی برتر و رایج است، توسعه اقتصادی مشکل خواهد شد زیرا فقرا فقر خود را توجیه پذیر می دانند و ثروتمندان احساس ناراحتی خواهند کرد زیرا آنها خودشان را گناهکار می دانند. بر عکس، ثروتمندان در مذهب پروتستان موفقیت خود را یک موهبت الهی می دانند فقرا نیز شرایط خود را مشیت الهی می دانند. هم فقرا و هم اغنیا برای بهبود وضعیتشان از طریق گردآوری ثروت و سرمایه، انگیزه هایی قوی دارند.

در چارچوب این گونه شناسی، مذاهب عمومی ارزشهایی را توسعه می دهند که در برابر توسعه اقتصادی مخالفت می ورزند در حالی که مذاهب خاص ارزشهایی که برای توسعه اقتصادی مناسب می باشند، گسترش می دهند.

2) اعتماد به افراد:

نیروی اصلی توسعه اقتصادی کار و خلاقیت افراد است. آنچه که آنها را به فعالیت و نوآوری وا می دارد فضایی توأم با آزادی است که باعث می شود آنها تحت کنترل خودشان باشند. اگر دیگران به آنها بگویند که باید به چه چیزی فکر کنند یا اعتقاد داشته باشند، نتیجه این کار یا کاهش انگیزه و خلاقیت یا انتخاب میان فرمانبرداری یا شورش خواهد بود. البته فرمانبرداری یا شورش هیچکدام توسعه بدنبال ندارند. فرمانبرداری باعث می شود که یک جامعه فاقد افراد نوآور باشد و شورش باعث می شود که نیروهای یک کشور از تلاشهای سازنده به مخالفت و ایجاد موانع و نابودی جامعه منحرف شوند.

اعتماد به افراد یکی از عناصر یک سیستم ارزشی است که به توسعه کمک می کند. بر عکس عدم اطمینان به افراد مانع از توسعه می شود. مفهوم یک جامعه مطمئن در حقیقت تمایل آن به پذیرش این خطر است که افراد انتخابهایی را مغایر با تمایلات دولتشان اتخاذ می کنند. اگر این ریسک پذیرفته نشود و فرد تحت شبکه ای از کنترلهای مختلف قرار گیرد، جامعه نیروی الزامی برای توسعه اقتصادی یعنی تمایل افرادی که در آن زندگی می کنند و می خواهند خود را به افرادی منحصر به فرد تبدیل سازند را از دست خواهند داد. اگر اعتماد فردی وجود نداشته باشد توسعه نیز رخ  نخواهد داد و آنچه که جایگزین توسعه می شود فرمانبرداری محض یا اغتشاش خواهد بود.

3) محرکهای اخلاقی:

سه سطح اصلی در باب اخلاقیات وجود دارد. بالاترین سطح فداکاری و ایثارگری است. پائینترین سطح نیز جرم است یعنی احترام نگذاردن به حقوق دیگران و قانون. حد وسط اخلاقیات همان چیزی است که ریمون آرون آن را « خودخواهی معقول » می نامد یعنی فرد نه در اعمال مقدس شرکت می کند نه در ارتکاب جرایم و تحت محدودیتهای اجتماعی و قانونی صرفاً بدنبال رفاه خویش است.

بالاترین سطح اخلاقیات موید این شعار مارکس می باشد: « رفع نیازهای دیگران از طریق توانائیهای خویش و رفع نیازهای خود از طریق توانائیهای دیگران ». از نظر کلیسای کاتولیک این دیدگاه اصرار بر فعالیتهای خیرخواهانه است. هیچ یک از این دو تعریف مغایر با طبیعت انسان نیستند.

در فرهنگهای مناسب برای توسعه، تطابق گسترده ای با ضوابط و قوانینی وجود دارد که اضطراری و فوری نیستند و در نتیجه قابل حصول می باشند. قوانین اخلاقی و واقعیتهای اجتماعی ارتباطی تنگاتنگ با یکدیگر دارند. در فرهنگهای مخالف توسعه، دو جهان وجود دارد که هیچ ارتباطی با یکدیگر ندارند. یکی از آنها جهان عالی با بالاترین استانداردها و دیگری جهانی از بی اخلاقیتهای مخفیانه و ریاکاری می باشد. در جهان نخست قانون اجرا می شود و ایده آلها بیشتر از آن چیزی که مردم فکر می کنند وجود دارد در حالی که جهان دوم هیچ ارتباطی با قوانین ندارد و در واقع تحت قانون جنگل، قانون قویترینها و قانونی که در آن روباهها و شیرها، بره ها را می درند، اداره می شود.

4) مفهوم ثروت:

در جوامع مقاوم در مقابل مخالف توسعه، ثروت شامل همه آنچه که وجود دارد می باشد اما در جوامع موافق توسعه، ثروت شامل آنچه در حال حاضر وجود ندارد، می باشد. در جهان توسعه نیافته، ثروت اصلی در زمین و هر آنچه که از آن می روید، می باشد. در جهان توسعه یافته، رفاه و ثروت اصلی در فرآیندهای ریشه دارد. در جوامع مقاوم در مقابل توسعه، ارزشهای واقعی به رایانه های امروزی بر می گردد. در حالی که جوامع موافق متمرکز بر تولید رایانه های آینده هستند.

5) دو مفهوم رقابت:

لزوم رقابت جهت دستیابی به ثروت و قدرت ویژگی جوامع موافق توسعه نه تنها در اقتصاد بلکه در هر بخش دیگر جامعه است. رقابت محور موفقیت شرکتها، سیاستمداران، روشنفکران و متخصصان است. در جوامع مقاوم در مقابل توسعه، رقابت محکوم به نوعی تجاوز و ستیزه جویی است. معهذا فرض بر این است که باید یکپارچگی، وفاداری و همکاری جایگزین این موضوع گردد. حس همکاری، جایگزین رقابت در شرکتها شده است. سیاست رو به تکامل است و زندگی روشنفکران با تفکرات اثبات شده و رایج همخوانی دارند. تنها در ورزش رقابت قابل قبول است.

در جوامع مقاوم در مقابل توسعه، دیدگاههای منفی در قبال رقابت منعکس کننده مشروعیت حسادت ورزی و عدالت خواهی و دست نیافتنی است. اگرچه چنین جوامعی از رقابت انتقاد کرده و خواهان همکاری هستند اما این حس همکاری در آنها کمتر از جوامع رقابتی دیده می شود. در حقیقت، می توان استدلال کرد که رقابت نوعی همکاری است که در آن هر دو رقیب از مزایای مجبور شدن برای انجام بهترین تلاش خود همانند رقابتهای ورزشی برخوردار می شوند. رقابت به رشد دموکراسی، سرمایه داری و عدم فرمانبرداری صرف کمک می کند.

6) دو مفهوم عدالت:

در جوامع مقاوم در مقابل توسعه، عدالت توزیعی مربوط به کسانی است  که اکنون زنده هستند یعنی تاکید بر حضور افراد که منعکس کننده تمایل به مصرف کردن است نه  پس انداز نمودن. جامعه مطلوب، عدالت را دربرگیرنده منافع نسلهای آتی نیز می داند. در چنین جوامعی تمایل به مصرف کمتر و تمایل به پس انداز بیشتر است.

7) ارزش کار:

کار در جوامع مخالف توسعه، ارزش بالایی ندارد که این امر منعکس کننده منطقی است که ریشه آن به یونان باستان برمی گردد. کارآفرینی در این جوامع با شک و تردید توأم است اما کارگران همین جوامع مجبورند برای ادامه حیات خود کار کنند. در بالای این سلسله مراتب روشنفکران، هنرمندان، سیاستمداران، رهبران مذهبی و فرماندهان نظامی قرار دارند. این سلسله مراتبی است که تا پیش از اصلاحات، مشخصه عالم مسیحیت محسوب می شد. البته همانگونه که مارکس وبر اظهار داشته، اصلاحات، بویژه مفهوم کالوینیستی آن مفهومی اخلاقی را دربردارد. این نوع سیستم ارزشی است که موید رفاه اروپای غربی، آمریکای شمالی و شرق آسیا و فقر نسبی آمریکای لاتین و دیگر ممالک جهان سوم است.

8) نقش بدعت گذاری:

مارتین لوتر با تز خود پیرامون تفسیر آزاد انجیل در زمانی که تفکرات رایج تحت سلطه کامل مسیحیت بود، به پیشگام تکثرگرایی فکری تبدیل شد. در آن زمان این تفکر او بعنوان یک جرم غیر قابل بخشش و یک گناه محسوب نمی شد بلکه نوعی بدعت تصور می شد. ذهن خلاق باعث ایجاد نوآوری می شود و نوآوری نیروی توسعه اقتصادی است. جوامع ارتدوکس از جمله اتحاد جماهیر شوروی سابق، مانع از نوآوری می شدند. فروپاشی شوروی پیش از هر چیز بدلیل اصرار آن بر مذهب ارتدوکس مدنظر لنین و مارکس بود.

9) تحصیل کردن به معنای شستشوی مغزی نیست:

ما شاهدهستیم که نظامهای ارزشی موافق توسعه به تربیت افراد نوآور کمک می کنند. تحصیل کردن یکی از ابزارهای اصلی این کار است. البته این نوع تحصیل کردن باید به گونه ای باشد که به افراد کمک می کند تا حقایق را خودشان کشف کنند نه اینکه واقعیتها را به آنها دیکته نماید. در سیستمهای ارزشی مخالف توسعه، تحصیلات فرآیندی است که تفکرات رایج را تغییر داده و افراد دنباله رو و تابع را تربیت می کند.

10) اهمیت فایده مندی:

جهان توسعه یافته از تئوریهای غیر قابل اثبات پرهیز می کند و ترجیح می دهد نظریه های قابل اثبات و مفید را پیگیری کند. سمتهای روشنفکری در آمریکای لاتین بیشتر بر نگرشهای بزرگ جهانی تمرکز می کردند که خود مانع از توسعه می شد. آریل که نام کتاب معروف خوزه انریک و وردو اروگوئه ای در سال 1900 است با استفاده از دو شخصیت کتاب « توفان » شکسپیر یعنی آریل زیبا و جذاب که نمادی از آمریکای لاتین است و کالیبان زشت و حسابگر که نماد ایالات متحده است، تفاوتهای مدنظرش را بیان می کند. البته این آمریکای شمالی بود نه آمریکای لاتین که مسیر توسعه اقتصادی را باز کرد. در عین حال شایان ذکر است که ایده سوداگرایی از شکافی شدید که سمبل آن آلمان نازی و شوروی سابق است، بشدت رنج می برد.

11) فضیلتهای کوچکتر:

جوامع پیشرفته برای فضیلتهای کوچکتر که ارتباطی هم با فرهنگهای قدیمی ندارند همانند انجام یک کار به نحو احسن، احترام به دیگران و ادب اهمیت خاصی قائلند. این ارزشها در کارآیی و هماهنگی ارتباطات انسانی نقش زیادی دارند. آنها در یک فرهنگ مخالف توسعه اهمیتی ندارند زیرا بر بیان آرزوهای افراد تاثیر مثبتی می گذارند و فضیلتهای بزرگ سنتی مانند عشق، عدالت،  شهامت و بخشندگی به شدت آنها را تحت سیطره خود قرار می دهند. معهذا، فضیلتهای کوچکتر مشخصه جوامعی هستند که در آنها افراد به نیازهای دیگران احترام بیشتری قائلند.

12) تمرکز زمانی:

چهار طبقه بندی زمانی وجود دارد: گذشته، حال، آینده نزدیک و آینده دور که حتی به دوران پس از حیات پیوند می خورد. تمرکز زمانی جوامع توسعه یافته آینده ای است قابل حصول؛ این تنها چارچوب زمانی است که می توان آن را برنامه ریزی یا کنترل کرد. ویژگی فرهنگهای سنتی تمجید گذشته است. اگر هم فرهنگهای قدیمی بر آینده تمرکز کنند، تاکیدشان صرفاً بر آینده بسیار دور است.

13) عقلانیت:

ویژگی جهان نوین متمرکز بر عقلانیت است. یک شخص معقول در پایان روز از دستاوردهایش راضی است و توسعه نتیجه تحقق مجموعه ای گسترده از دستاوردهای کوچک است. بر عکس فرهنگ پیش از دوران نوین بر پروژه های عظیم و انقلابها تاکید می نماید. کشورهای مخالف توسعه مملو از ساختمانها، جاده ها، صنایع و هتلهای تمام نشده هستند. البته این مهم نیست. فردا رویاهای جدیدی ظهور می کنند.

14) اقتدار:

در جوامع عقلانی، قدرت نزد قانون است. هنگامی که برتری قانون تثبیت شد، جامعه بر مبنای عقلانیت ناشی از قوانین طبیعی که برگرفته از دیدگاههای فلاسفه تجدد گرایی (مانند لاک، هیوم و کانت) هستند، به وظایف خود عمل می کند. در جوامع مقاوم در مقابل توسعه، قدرت حاکم همانند قدرت خدایی تندخو و غیر قابل پیش بینی است. البته انتظار نمی رود که مردم خود را با احکام شناخته شده، منطقی و دائمی قانون تطبیق دهند بلکه آنها باید تلاش کنند تا رضایت قدرت حاکم و مطلق را فراهم کنند و بنابراین چنین جوامعی همواره از ناپایداری ذاتی رنج می برند.

15) جهان بینی:

در یک فرهنگ موافق توسعه، جهان مجموعه ای از اقدامات و فعالیتها محسوب  می شود. جهان در انتظار فردی است که می خواهد کاری برای تغییر آن انجام دهد. در یک فرهنگ مخالف توسعه، جهان دارای مجموعه ای از نیروهای ناپایدار است که طبق نظر خودشان عمل می کنند. این نیروها اسامی مختلفی دارند: خداوند، شیطان. یک توطئه پرقدرت بین المللی، کاپیتالیسم، امپریالیسم، مارکسیسم و صهیونیسم. دلمشغولی اصلی افراد در فرهنگهای توسعه فقط زندگی خودشان حتی از طریق جنگهای شدید است. بنابراین افراد در جوامع مخالف توسعه تمایل مقاوم در مقابل دارند تا در میان تعصب و بدبینی در نوسان باشند.

16) نگاه به زندگی:

در فرهنگهای مترقی، زندگی همان چیزی است که ما باعث رخ دادن آن می شویم یعنی ما قهرمان داستان هستیم. در فرهنگهای مقاوم در مقابل توسعه، زندگی چیزی است که برای ما رخ می دهد یعنی ما در برابر آن تسلیم هستیم.

17) رستگاری از دنیا یا در دنیا:

در جوامع مقاوم در مقابل توسعه هدف فقط محافظت فرد در مقابل دنیا است. بر طبق مذهب کاتولیک در قدیم، دنیا « دره مصائب» است یعنی اگر فرد بخواهد خود را در این جهان حفظ کند باید از جهان آتی یعنی جهان پس از مرگ چشم پوشی کند. اما از نظر پروتستانها، رستگاری در جهان دیگر به موقعیت فرد در تلاش برای تحول در جهان فعلیش بستگی دارد. سمبل نگرش کاتولیکها راهبه ها و سمبل پروتستانها کارآفرینان است.

18) دو مدینه فاضله:

هم فرهنگهای موافق توسعه و هم فرهنگهای مخالف آرمانشهرهای خاصی را مدنظر دارند. در فرهنگهای موافق توسعه، جهان از طریق خلاقیت و تلاش افراد به آرامی به سمت یک مدینه فاضله حرکت می کند. در فرهنگهای مقاوم در مقابل توسعه، فرد خواهان آن است که به سرعت به یک مدینه فاضله برسد که اتفاقاً دور از دسترس است. نتیجه این امر خود نوعی تعصب و بدبینی است. مدینه فاضله دوم به بازدید پاپ ژان پل دوم از هند برمی گردد که در آنجا او بر این تاکید می کرد که تمام هندیها مستحق یک زندگی عاری از فقر هستند و در عین حال با کنترل زاد و ولد نیز مخالفت کرد.

19) ماهیت خوش بینی:

در فرهنگهای مخالف توسعه، خوش بین فردی است که انتظار دارد شانس، خدایان، اراده ای نیرومند به او خیر و برکت برساند. در فرهنگهای موافق توسعه، خوش بین فردی است که می داند هر آنچه که برای رضایتمندی دیگران لازم است را باید انجام دهدو متقاعد است آنچه که او انجام می دهد نتیجه ای متفاوت را در پی خواهد داشت.

20) دو نگرش در باب دموکراسی:

فرهنگهای مقاوم در مقابل توسعه میراث دار سنت استبدادی هستند. حتی زمانی که نوعی دموکراسی مردمی روسویی در آنها رخ می دهد که هیچ محدودیت یا کنترلی را قبول ندارد نیز این نوع استبداد دیده می شود. در این نگرش، قدرت مطلق بر مردم حکومت می کند. آزادی و دموکراسی جان لاک، بارون دی مونتسکیو، جیمز مادیسون و خوان باتیستا آلبردی در آرژانتین مشخصه یک نوع دموکراسی فرهنگهای موافق توسعه هستند. در این فرهنگ، قدرت سیاسی در میان تمامی اقشار منتشر شده و قانون حرف اول را می زند.

نتیجه گیری:

این بیست عامل فرهنگی که تضادهای فرهنگی موافق و مخالف توسعه را بیان می کنند، قطعی و نهایی نیستند. می توان تضادهای دیگری را به آنها اضافه یا از آنها کم کرد و تنها مهمترین تفاوتها را مشخص نمود. معیار مورد نظر عملی بوده و این بیست معیار برای دستیابی به برخی عقاید مربوط به نگرشهای متضاد این دو نوع سیستم ارزشی کفایت می کنند.

مهم است در نظر داشته باشیم که نه سیستم های موافق و نه سیستمهای مخالف هرگز در جهان واقعی وجود ندارند. بعلاوه همانطور که وبر می گوید، آنها تفکرات ایده آلهای ساخته های ذهنی هستند که تجزیه و تحلیل را تسهیل می نمایند زیرا دو قطب مرجع را معرفی میکنند که به ما کمک می کنند جامعه ای را ارزیابی کنیم. هرچه جامعه ای به قطب موافق نزدیکتر باشد، احتمال دستیابی آن به توسعه اقتصادی پایدار بیشتر است. بر عکس جامعه ای که به قطب مخالف نزدیکتر باشد احتمال دستیابی آن به توسعه اقتصادی پایدار کمتر است.

می توان میان قطبهای موافق و مخالف جهت تعیین جوامع واقعی یک خط فرضی ترسیم کرد. این موقعیت دائمی نیست زیرا نظامهای ارزشی ایستا نمی باشند. حرکت بر روی این خط از یک قطب به قطبی دیگر و البته به آرامی انجام می شود. حرکت در این دو سمت متفاوت نمایانگر تمایل و سرعت حرکت یک کشور به سمت توسعه اقتصادی یا دور شدن از آن می باشد. اگر کشوری به قطب مخالف نزدیک شود، باید بررسی شود چه تغییراتی می بایست در خصوص کیفیت و سرعت نظام ارزشی فرهنگ مربوطه صورت گیرد تا رسیدن به قطب مقابل تسریع گردد. به همین صورت، باید ارزشهایی را مشخص نمود که حتی اگر هم بطور کامل موافق توسعه نیستند می بایست حفظ شوند زیرا آنها هویت جامعه را تا زمانی که مانع از تحقق توسعه نشوند، حفظ می نمایند.

فرهنگ و دموکراسی: (رونالد اینگلهارت)

فرانسیس فوکویاما (1995)، لارنس هریسون (1985، 1992، 1997)، ساموئل هانتینگتون (1996) و رابرت پوتنام (1993) با الهام گیری از دیدگاههای وبر استدلال می کنند که آداب و رسوم فرهنگی رفتار سیاسی و اقتصادی جوامع امروز را شکل می دهند. اما فرضیه پردازان از کارل مارکس گرفته تا دانیل بل (1997 و 1993) و هچنین رونالد اینگلهارت ( 1997، 1990، 1977) استدلال کرده اند که ظهور جامعه صنعتی مرتبط با جابجایی فرهنگی از نظامهای ارزشی سنتی است.

بنابراین با ارائه مستندات و دلایل می توان نشان داد که هر دو ادعا صحیح می باشند:

* توسعه مرتبط با سندرم تغییرات قابل پیش بینی از ضوابط مطلق اجتماعی به سمت ارزشهای فزاینده منطقی، مطمئن، متاهل و پست مدرن می باشد.

* اما فرهنگ مسیری وابسته دارد. این واقعیت که جامعه به لحاظ تاریخی پروتستان، ارتدوکس، اسلامی یا کنفوسیوسی می باشد، در بخشهایی از فرهنگ ظهور می کند که نظامهای ارزشی مشخصی دارند و به هنگام کنترل ما بر اثرات توسعه اقتصادی، از خود مقاومت نشان می دهند.

در فرهنگ بخشهای خاصی وجود دارند که نتایج مهم سیاسی و اجتماعی بهمراه دارند و شکل گیری پدیده های مهم اجتماعی از نرخ باروری تا رفتار اقتصادی و اجتماعی نهادهای دموکراتیک را دربر می گیرد. یکی از ابعاد مهم تفاوتهای فرافرهنگی، اهمیت ویژه آن در قبال دموکراسی می باشد. همانطور که جوامع در تاکید خود بر ارزشهای حیاتی و ارزشهای ابزار تفاوتهای فاحشی دارند.

جوامعی که بر ارزشهای خود   بیانگری تاکید دارند، نسبت به جوامعی که بر ارزشهای حیاتی تاکید می کنند، از زمینه مساعدتری برای تحقق دموکراسی برخوردارند.

بنظر می رسد توسعه اقتصادی تغییری تدریجی از ارزشهای حیاتی را به ارزشهای وجودی باعث می شود که به تشریح این موضوع کمک می کند که چرا جوامع ثروتمند، دارای دموکراسیهای بیشتری هستند. رابطه میان ارزشهای حیاتی / وجودی و دموکراسی بسیار قوی است. آیا آنها با هم عمل می کنند چون ارزشهای وجودی ( که شامل اعتماد به دیگران، شکیبایی و مشارکت در تصمیم گیری است ) سرمنشا دموکراسی هستند یا آیا نهادهای دموکراتیک موجب ظهور این ارزشها می گردند؟ همواره مشکل است که همه چیز را به طور قطعی مشخص نمود اما شواهد موجود حاکی از آن است که شکل گیری دموکراسی بیش از هر چیز یک موضوع فرهنگی است.

نوسازی و مناطق فرهنگی:

هانتینگتون (1996 و 1993) استدلال می کند که جهان بر مبنای تفاوتهای فرهنگی که طی چندیت قرن وجود داشته اند، به هشت یا نه تمدن تقسیم می شود و تضادها و چالشهای آینده در مرزهای فرهنگی که این تمدنها را از یکدیگر جدا می کنند، رخ خواهند داد.

این تمدنها عمدتاً بر اساس سنتهای مذهبی که امروزه نیز علیرغم نیروهای نوسازی، قوی و مستحکم هستند، شکل گرفته اند. مسیحیت غرب، جهان ارتدوکس، جهان اسلام و مذاهب کنفوسیوسی، ژاپنی، هندو، بودا، آفریقایی و آمریکای لاتین بخشهای مهم فرهنگی را تشکیل می دهند. هانتینگتون استدلال می کند که تا پایان جنگ سرد، تضاد سیاسی نه در ابعاد ایدئولوژیکی و اقتصادی بلکه در این بخشهای فرهنگی رخ خواهد داد.

پوتنام (1993) نیز در استدلال مشابهی ادعا می کند که در مذاهب ایتالیا که در آنجا نهادهای دموکراتیک جزء موفقترین نهادهای امروزی بشمار می روند، جامعه مدنی از چندین قرن پیش، توسعه نسبی یافته است. هریسون (1997، 1992، 1985) استدلال می کند که توسعه قویاً تحت تاثیر ارزشهای فرهنگی اساسی جامعه بوده است. فوکویاما (1995) استدلال می نماید که توانائی یک جامعه برای رقابت در بازارهای جهانی مشروط به اعتماد به نفس اجتماعی است. « جوامعی که دارای اعتماد به نفس پائینی هستند در وضع نامساعدی قرار دارند زیرا در نهادهای اجتماعی رو به توسعه، بزرگ و پیچیده کارآیی کمتری خواهند داشت. » تمام این تجزیه و تحلیلها منعکس کننده این فرض هستند که جوامع معاصر دارای رویه های فرهنگی مشخصی هستند که در مدت زمانی طولانی استمرار می یابند و تاثیری مهم بر عملکرد سیاسی و اقتصادی جوامع خواهند داشت.

این فرضیه تا چه حد صحیح است ؟

یکی از تحقیقات انجام شده، دربرگیرنده نگرشی کاملاً متفاوت بود. نظریه پردازان مدرنیزه شدن از جمله رونالد اینگلهارت استدلال کرده اند که جهان بطریقی تغییر می کند که ارزشهای سنتی و قدیمی بشدت تضعیف می شوند. توسعه اقتصادی الزاماً باعث کاهش تفاوتهای مذهبی، جزئی نگریها و تفاوتهای فرهنگی می شود.

بنظر می رسد توسعه اقتصادی با تغییراتی پیش بینی شده، از ضوابط مطلق به سمت ارزشهای عقلانی، مطمئن مقاوم و پست مدرن حرکت می کند. اما فرهنگ مسیری غیر مستقل و وابسته دارد. این حقیقت که یک جامعه به لحاظ تاریخی پروتستان، ارتدوکس، اسلامی یا کنفوسیوسی است موجب ظهور بخشهای فرهنگی با نظامهای ارزشی مشخص شده که به هنگام کنترل ما بر اثرات توسعه اقتصادی، مقاومت می ورزند.

این تفاوتهای فرهنگی ارتباطی تنگاتنگ با پدیده های مهم اجتماعی دارند که از میان آنها ما  بر روی یکی تمرکز می کنیم: آنها ارتباطی قوی با معیارهای جامعه ای دارد که دارای ارزشهای دموکراتیک است.

ارزشهای سنتی / عقلانی قانونی و ارزشهای حیاتی / ابراز وجودی: دو بعد کلیدی تفاوتهای فرافرهنگی:

مقایسه دقیق فرهنگها نیازمند ساده سازی اطلاعات مهم است. مقایسه هر هشت یا نه تمدن بر اساس صدها ارزش شنجیده شده در پیمایش ارزشهای جهانی ( و هزاران ارزش که باید آنها را ارزیابی کرد) یک فرآیند بی پایان است. اما یک فرایند دقیق ساده سازی اطلاعات نیازمند ساختاری ساده از تفاوتهای فرافرهنگی است که نمی توانیم براحتی به آن دست یابیم. خوشبختانه به نظر می رسد امروزه چنین ساختاری وجود دارد.

هر دو بعد، محورهای اصلی تفاوتهای فرهنگی ارزشها و شرایط اساسی و پایه محسوب می شوند. بعد سنتی / سکولار / عقلانی بیش از هر چیز منعکس کننده تضاد میان جوامعی است که در آنها مذهب بسیار مهم است و جوامعی است که اینچنین نیستند اما در عین حال تفاوتهای مالی را نیز دربر می گیرد. تاکید بر اهمیت روابط خانوادگی و تفاوت در اختیارات و قدرت ( شامل پذیرش قدرت نظامی) موضوعاتی مهم هستند ضمن اینکه اجتناب از تضادهای سیاسی و تاکید بر دستیابی به توافق به هنگام بروز درگیریها و تنشها را نیز باید به آنها اضافه کرد. جوامع قطب سنتی، بر مذهب، استانداردهای خشک و مطلق، ارزشهای سنتی خانوادگی، وجود خانواده های بزرگ، رد طلاق، مخالفت با سقط جنین، مخالفت با قتل از روی ترحم و خودکشی تاکید می کنند. آنها بر رفاه اجتماعی بجای توسعه فردگرایی و دستیابی به توافق و آشتی بجای تضادهای سیاسی تاکید می کنند و دارای غرور ملی و دیدگاههای ملی گرایانه هستند. جوامع دارای ارزشهای سکولار / عقلانی اولویتهایی کاملاً مخالف در قبال این موضوعات دارند.

به نظر می رسد حمایت از این ارزشها نتایج مهمی در یک جهان هدفمند و عینی دارد. مثلاً، جوامعی که بر ارزشهای سنتی تاکید می کنند دارای نرخ باروری بمراتب بالاتری از جوامع تاکید کننده بر ارزشهای عقلانی / قانونی هستند.

ارزشهای حیاتی / ابراز وجودی:

بعد حیاتی / ابراز وجودی دربرگیرنده موضوعاتی است که مشخصه پس از عصر صنعتی است. یکی از عناصر مهم این موضوع، دوگانگی میان ارزشهای مادی و پسامادی است. شواهد گسترده ای حاکی از آن هستند که این ارزشها باعث تغییری یکپارچه از تاکید بر امنیت اقتصادی و فیزیکی به سمت تاکید فزاینده بر رفاه، ابراز وجود و کیفیت زندگی می گردند. این تغییر فرهنگی در تمام جوامع پیشرفته صنعتی دیده می شود و بنظر می رسد این موضوع از روز اول تولد در افرادی که تحت این شرایط رشد می کنند، وجود دارد. این ارزشها با تاکید فزاینده بر حفظ محیط زیست، جنبشهای زنان و تقاضای فزاینده جهت مشارکت در تصمیم گیریهای سیاسی و اقتصادی مرتبط هستند. طی 25 سال گذشته، این ارزشها در تقریباً تمامی جوامع پیشرفته صنعتی گسترش یافته اند. این تنها یکی از عوامل بعد گسترده تر تفاوتهای فرافرهنگی است.

جوامعی که بر ارزشهای حیاتی تاکید می کنند، سطح کمتری از رفاه مادی دارند، نرخ بهداشت در آنها نسبتاً پایین است، اعتماد افراد به یکدیگر در آنها پایین است، نسبت به فعالیتهای گروهی ناشکیبا هستند، شکستهای زیادی در علم و تکنولوژی را تجربه می کنند، حضور کمی در فعالیتهای زیست محیطی دارند و خواهان یک دولت حاکم استبدادی هستند. جوامعی که بر ارزشهای ابراز وجودی تاکید می کنند، تمایل دارند تا در تمامی موضوعات فوق الذکر اولویتهایی کاملاً متفاوت داشته باشند. جوامع چه بر ارزشهای حیاتی تاکید کنند و چه بر ارزشهای ابراز وجودی، نتایج مهم   و عینی بدنبال خواهند داشت. جوامعی که بر ارزشهای ابراز وجودی تاکید می کنند دارای دموکراسیهای پایدارتری نسبت به جوامع تاکید کننده بر ارزشهای حیاتی هستند.

نتیجه: (اینگلهارت)

بنظر می رسد توسعه اقتصادی تغییرات تدریجی فرهنگی را بدنبال دارد که باعث می شود انبوه مردم تمایل به نهادهای اجتماعی داشته باشند و از آنها بیشتر حمایت کنند. این تحول، ساده و اتوماتیک وار نیست. افراد ارشد جامعه که به ارتش و پلیس کنترل دارند در برابر فشارهای دموکراسی شدن مقاومت نمایند. اما توسعه خواهان آن است که مردم نسبت به یکدیگر بیشتراعتماد کرده و متساهل تر باشند و در تمام ابعاد زندگی خود همچون سیاست اولویت بالایی برای استقلال و ارزشهای وجودیشان قائل باشند. سرکوب نیاز به آزادی سیاسی بسیار دشوار و پرهزینه است. با ظهور سطوح مختلف توسعه اقتصادی، الگوهای فرهنگی از دموکراسی حمایت کرده و باعث می شوند که توده مردم تمایل بیشتری به دموکراسی داشته و برای دستیابی به آن مهارتهای بیشتری کسب کنند.

اگرچه جوامع ثروتمند نسبت به جوامع فقیر تمایل بیشتری به دموکراسی دارند اما تنها ثروت و رفاه، بطور خودکار دموکراسی در پی ندارد. اگر این موضوع صحت داشت، کویت و لیبی باید بعنوان دموکراسیهای الگو معرفی می شدند. اما فرآیند مدرنیزه شدن، تغییرات فرهنگی مناسب برای دموکراسی را در پی دارد. در بلندمدت، تنها راه اجتناب از توسعه تقاضای گسترده برای دموکراسی شدن، رد صنعتی شدن است. برخی از نخبگان حاکم تمایل دارند که این کار را انجام دهند. آن دسته از جموامعی که به سمت صنعتی شدن پیش می روند با فشارهای روزافزون دموکراسی شدن مواجهند.

این شواهد حاکی از آن است که نقش فرهنگ در دموکراسی نسبت به دو دهه قبل بمراتب بیشتر شده است. اعتماد، صبر، رفاه و ارزشهای گروهی در بعد حیاتی / ابراز وجودی اهمیت ویژه ای دارند. در بلند مدت دموکراسی صرفاً از طریق تغییرات نهادی یا مانور افراد ارشد حاصل نمی شود. حیات دموکراسی به ارزشها و باورهای افراد عادی جامعه بستگی دارد.

فرهنگ، الگوهای ذهنی و رفاه ملی: ( استیس لیندسی )

فرهنگ یک شاخص مهم توانائی یک کشور برای رفاه است زیرا فرهنگ عقاید افراد را درباره ریسک، مزایا و فرصتها شکل می دهد. ارزشهای فرهنگی در فرآیند پیشرفت انسان مهم هستند زیرا روش تفکر افراد در قبال پیشرفت را شکل می دهند. ارزشهای فرهنگی اهمیت ویژه ای دارند زیرا آنها اصولی را شکل می دهند که فعالیتهای اقتصادی بر مبنای آنها سامان دهی می شود و بدون فعالیتهای اقتصادی هیچ پیشرفتی امکان پذیر نیست.

اقتصاد جهان در قرن بیست و یکم نمایانگر فرصتهای پیش بینی نشده برای ایجاد رفاه در کل جهان و در عین حال یک تهدید بالقوه در قبال قرنها آداب و سنن فرهنگی در تمامی نقاط جهان است.

آیا افراد در کشورهای در حال توسعه مجبورند تا برای حضور بهتر در اقتصاد جهانی میراث فرهنگی خود را تغییر دهند؟ آیا این امکان وجود دارد که یک منطقه هویت و وحدت و افتخارش به فرهنگ بومیش را حفظ کند و در عرصه رقابت جهانی باقی بماند؟

اینها سوالاتی هستند که افراد زیادی در این باب مطرح می کنند و البته پاسخهای روشنی نیز ندارند.

نویسندگانی همچون دیوید لارنس، مایکل پورتر و جفری ساکس سوالات مهمی را درباره نقش دیگر متغیرها و عوامل که بر توسعه اقتصادی اثر می گذارند همچون سیاست دولت، جغرافیا و امراض مطرح کرده اند. دیگران مطالبی را پیرامون اهمیت فرهنگی در شکل گیری نگرش نسبت به کار، اعتماد و قدرت عنوان کرده اند که همگی بر پیشرفت انسان اثر می گذارند. اما یک پرسش اساسی باقی می ماند: چگونه می توان تغییرات لازم را جهت خلق استانداردهای رو به بهبود زندگی در دنیای در حال توسعه تقویت کرد؟ بعلاوه، همانطور که ریچارد شودر می گوید آیا انجام چنین عملی انسجام فرهنگی را زیر سوال نمی برد؟ آیا این کار توانائی ما برای استفاده از دیگر فرهنگها جهت تشریح شرایط خودمان را محدود نمی کند؟

مردم استدلالهای فکری را می پذیرند، نیازشان را به تغییر درک می کنند و تعهد و پایبندی خود را به تغییر ابراز می دارند اما در نهایت به آنچه که رایجتر و آشناتر هستند متوسل می شوند. این گرایش در قبال تعهد به تغییر یک موضوع رایج فرهنگی نیست بلکه نشانگر چالشهای عمیق تری است که افرادی که خواهان ایجاد آینده ای متفاوت و سعادتمندتر هستند با آن مواجه اند.

پیشرفت اقتصادی به تغییر روشی که مردم درباره ایجاد ثروت می اندیشند بستگی دارد. این امر به معنای تغییر نگرش ها، باورها و فرضیاتی است که تصمیمات اتخاذ شده توسط رهبران که منجر به عملکرد اقتصادی می گردند را شکل می دهند.

استفاده صافی از الگوهای ذهنی در قبال درک تاثیر فرهنگ بر رفاه و سعادت یک عمل مفید است. الگوهای ذهنی، اعتقاداتی بنیادی و اساسی هستند که بر رفتار و عملکرد مردم تاثیر می گذارند. فرهنگ یک متغیر گسترده و کلان است. الگوهای ذهنی متغیری کوچک هستند. الگوهای ذهنی در قبال افراد و گروهها کاربرد دارند و قابل شناسایی و قابل تغییر هستند. فرهنگ منعکس کننده مجموعه ای از الگوهای ذهنی افراد بوده و در واقع بر تمامی انواع الگوهای ذهنی یک فرد تاثیر می گذارد. این موارد در یک نظام تکاملی بهم پیوسته هستند.

نکته ای مهم در ایجاد یک تحول که به تغییر الگوهای ذهنی فرد کمک می کند، با روشی آغاز می شود که مردم درباره ایجاد ثروت و رفاه می اندیشند. میان الگوهای ذهنی و رفاه رابطه ای مهم وجود دارد و البته الزامی نیست که آنها در یک فرهنگ جهانی متجانس باشند.

اندیشه های پایانی:

فرهنگ مهم است. اما اقدام کردن در سطح فرهنگ یک کار خطیر است. الگوهای ذهنی نمایانگر انتخابهای افراد برای ایجاد تغییر هستند. آیا فرهنگ باید برای همراهی و تطابق با اقتصاد جهانی تغییر کند؟ بناچار فرهنگ تغییر خواهد کرد. اما بحث درباره خود فرهنگ نیست بلکه درباره انتشار نظامهای اعتقادی است زیرا آنها با ابعاد مختلف تغییر و تحول مرتبط هستند. اقدامات متعدد انجام شده برای درک و شناخت این امر که چگونه الگوهای ذهنی خاصی فرآیند ایجاد ثروت را محدود   می کنند یک گام مهم در مسیر صحیح تضمین پیشرفت انسان است.

استیس لیندسی پنج دیدگاه را ذکر می کند:

مشاغل موفق و توسعه مدار پیش شرط الزامی برای توسعه و پیشرفت هستند. آنها نیرو و عامل توسعه هستند. انسانها باید بتوانند برای پیشرفت استانداردهای بالای زندگی را خلق کنند. اگرچه نظریه پردازان سیاسی و اقتصاد دانان به عمیق تر ساختن درک ما از چگونگی تاثیرگذاری چارچوبهای سیاسی بر موفقیت اقتصادی تاثیر می گذارند ادامه می دهند اما نکته مهمتر آن است که در واقع این مشاغل هستند که نیرو و عامل توسعه هستند. برای هرچه بیشتر رقابتی ساختن شرکتها باید اقدامات بیشتری صورت پذیرد.

برخی راهبردها موفقتر هستند. برخی مشاغل برای موفقیت مستعدتر از دیگران هستند. آنها راهبردهای پایدار شغلی را اجرا می کنند و در زمینه تنوع سازی و امتیازات رقابتی سرمایه گذاری می کنند. هر شغلی توان بالقوه انجام این کار را دارا می باشد اما تعداد اندکی این کار را می کنند.

ذهنیت رقابتی (الگوهای ذهنی) راهبرد را شکل می دهد. عوامل محدود کننده راهبردهای خوب، آموزش، سیاستهای دولتی یا پایداری اقتصاد کلان نمی باشد. راهبردهای خوب سازمانی به یک ذهنیت رقابتی نیاز دارند یعنی مجموعه ای از عقاید، نگرش ها و فرضیات که نشان می دهند دیدگاههای افراد درباره رقابت و ایجاد ثروت چیست.

الگوهای ذهنی در بخشهای مختلف جغرافیایی / جمعیتی منتشر شده اند. گناه نبود ذهنیت رقابتی را نمی توان به گردن سیاستهای ملی انداخت. همچنین نمی توان فرهنگ یا سازمان خاصی را مقصر دانست. مهمترین نتیجه تحقیق ما درباره الگوهای ذهنی آن است که آنها به طور گسترده ای در میان جمعیت منتشر شده اند. الگوهای ذهنی خاصی کلی تر بگوئیم: مبانی ذهنی از امتیاز مقایسه ای وجود دارند که توانایی شرکته در نیل به موفقیت را محدود می کنند.

برای ارتقاء ایجاد سازمانهای موفق، الگوهای ذهنی باید احیا شوند. به منظور تقویت رشد اقتصادی و پیشرفت انسانی، لازم است تا از الگوهای ذهنی اساسی استفاده می شود که روش تفکر مردم درباره ریسک، اعتماد، رقابت، قددرت و دیگر عوامل مهم را شکل می دهند.

در خاتمه تغییر الگوهای ذهنی می تواند منجر به تحولات بنیادی در فرهنگ یک کشور یا یک منطقه گردد. اما تلاش برای تحول فرهنگ باعث ایجاد تغییر در عملکرد اقتصادی یک کشور نمی شود. این سطح مناسب تجزیه و تحلیل باید در سطح افراد و شرکتها نیز انجام شود. باید اقداماتی صورت گیرد تا الگوهای ذهنی حاصل از انتخابهای راهبردی و آن دسته از الگوهای ذهنی که باید بر تلاشهای ایجاد تغییر و تحول متمرکز باشند، بخوبی درک شوند.

منبع:

اهمیت فرهنگ، لارنس هریسون، ساموئل هانتینگتون، ترجمه انجمن توسعه مدیریت ایران.